سلام به همه دوستان عزیز حالتون چطوره؟؟؟
من یه عذرخواهی از همه بچه ها میکنم به خاطر غیبت طولانی که داشتم(به بزرگی خودتون ببخشید)
خب این مدتی که نبودم اتفاق زیاد افتاده ولی نمیدونم از کجا شروع کنم حال بعد سر فرصت سعی میکنم براتون بگم.
خب دیگه نمیدونم چی بگم احتمالا به این زودیا آپ نمیکنم(به دلایلی) ولی روزی یه بار سعی میکنم بیام به ویم سر بزنم و نظرات قشنگتونو جواب بدم بازم میگم هستم ولی آپ نمیکنم
امیدوارم که منو بخشیده باشید
خب من میرم دیگه...
راستی بچه ها خوشحال میشم به این سایت یه سری بزنید تا اونجا دور هم باشیم(نظرتون در مورد سایت هم بگید)
اینم آدرس : www.chatkade.org
یه نظرسنجی هم در مورد قالب اون پایین هست لطفا شرکت کنید
منتظر نظراتتون هستم یادتون نره حتما نظر بدید
فعلا...
![]()
سلام به همه دوستان عزیز
امروز میخوام سایت جوان موزیک رو بهتون معرفی کنم(گرفتار این بودم برا همین آپ نکردم)
این سایت با هدف پیشرفت موسیقی و حمایت از خوانندگان ایجاد شده است
خوانندگان عزیز می توانند بدون پرداخت هزینه ای(رایگان)آهنگ خود را بر روی سایت قرار دهند
اینم آدرس سایت www.javanmusic.zio.ir
برای ارتباط با ما میتوانید از ایمیل javanmusic90@yahoo.com استفاده کنید

لطفا این مطلب را اطلاع رسانی کنید
![]()
سلام من آمدم بالاخره حس آپ کردن پیدا کردم...
خب چه خبــــــــــــــــرا ما رو نمی بینید خوش می گذره؟؟؟(راستشو بگید)
بچه ها جاتون خالی این مدتی که نبودم حالم زیاد خوش نبود یعنی مریض شده بودم معده ام مشکل پیدا کرده بود نمیدونم دکتر میگفت ویروس گرفته من نمیدونم بین این همه آدم ویروس چرا اومد سراغ من(حتما از من خوشش اومده)
بعدش دیـــــــــــــــــــــــــــــــــگه هیچی حالا بهترم
دیروز چهارشنبه 14/2/1390 ما رو بردن پادگان (برای درس آمادگی دفاعی) جای همتون خالی واقعا حال داد اولش نمیخواستم برم یعنی بچه ها گفتن نمیایم ولی بعدش گفتیم بریم اونجارو بهم بریزیم بعد همه گفتن میایم.اولش یه رضایت نامه دادن (من نمیدونم مثلا اگه کسی رضایت نده بچش بره اینا نمره بهش میدن)همه بچه ها خودشون امضا کردن دادن معاون تو رضایت نامه نوشته بودن گوشی نیارید همه آورده بودن ساعت 7:30 ما رو کشیدن تو مدرسه نزاشتن بخوابیم(اخه ما همیشه ساعت 8 تازه میرسیم مدرسه)
خب حالا از اول صبح چهارشنبه براتون میگم
ساعت 7 رفتم بیرون به دوتا از بچه ها زنگ زدم گفتم بعد رسیدم مدرسه دیدم از بچه های کلاس مت هنوز کسی نیومده معلون اومد یه برگه داد گفت اسم بچه های کلاستون که اومدنو بنویس.منتظر شدم تا بچه ها بیان اسمشونو نوشتم یکی از بچه ها نیومد رفتم برگه رو به معاون دادم رفیتم بیرون منتظر شدیم اتوبوس اومد همه سوار شدیم.
بچه ها در حال مسخره بازی بودن مدیر اودم داخل اتوبوس حرکت کرد رفتیم سمت پادگان...اولش مدیر یکم حرف زد توروخدا اونجا هر کاری گفتن انجام بدین آبرو مدرسه رو نبرید این اردو تفریحی نیست اردو نظامیه و . . .
بعد از حرفاش بچه ها شروع کردن به بزن و بکوب وسط اتوبوس بعد یکی بلند شد شروع کرد رقصیدن و بقی دوستان هم مراهی کردن در حین انجام این کارا بودیم که یه اوتوبوس از بقلمون رد شد(اتوبوس پر دختر بود)یکی از بچها رفت پیش مدیر گفت آقا اینارو م میارن اونجا مدیرمون یه خنده ای کرد جواب نداد گفت نیمدونم یعدش پسره رفت دم پنجره یکم براشون دست تکون داد اخرش ی دفعه به مدیرمون گفت آقا اینارو ببین چقدر پرو هستن برا ما دست تکون دادن
مدیر چیزی نگفت بعد از این دیدم کم کم داریم میرسیم پادگان دم در پادگان رسیدیم بچه ها شروع کردن سینه زدن رفتیم داخل همه مدرسه ها اومده بودن حدود 5 تا مدرسه اونجا بودن ما هم اضافه شدیم از اتوبوس پیاده شدیم رفتیم یه دوری بزنیم یکی از مسولارو دیدم یکی از بچه ها گفت من کتفم درد میکنه نمیتونم چیزی انجام بدم(حالا اونا هنوز چیزی نگفته بودن...ولی خب وقتی بچه ها بخوان اذیت کنن همین میشه)اون پسره گفت باید انجام بدی رفیق ما گفت ببین اینجا سرهنگتون هم بیاد من کتفم درد میکنه انجام نمیدم
اون مربی چاق بود یکی از بچه ها گفت ببین چقدر قلمیه مربی چیزی نگفت رفت
بعد گفتن نظام بگیرید همه وایسایدیم تو صف یکم چرت و پرت گفتن بعد گفتم کفشاتونو در بیارید برید اینجا همه مدرسه ها جوگیر بودن نوز حرف اونا تموم نشده بود اینا کفشاشونو در اورده بودن رفتن داخل سوله نشام گرفتن ولی مدرسه ما نوز بیرون بودن یه دفه اصل کاریه اومد داد کشید احمقا برید داخل بچه ا بعد یکم مسخره بازی رفتن داخل اونجا هم نظام گرفیتم یه دفعه صدای تیر اودم اونجا هم محیط بسته بود صدا می پیچید یکم تیر زدن بعدش یه سرهنگی اومد در مورد کارای فرهنگی و بصیرت حرف زد رفت بعد مدرسه ها رو گروهان بندی کردن گفتن برید بیرون نظام بگیرید.
رفیتم بیرون وایسایدم مسئول گروهان ما اومد یکم حرف زد بعد اخرش گفت هر کی سوال داره بپرسه
یکی از بچه ها گفت اقا من زانوم مشکل داره نمیتونم انجام بدم و زد زیر خنده بعد مربی گفت انگار تو یه جای دیگت م مشکل داره
دومی پرسید:آقا من کتفم درد میکنه من چیکار کنم؟اونم ججواب داد این حرفا نیست همه باید انجام بدن دوباره رفیقف ما گفت یعنی چی اگه من اینارو انجام دادم بعد کتفم مشکل پیدا کرد ناقص شدم فردا کسی بهم زن نمیده اونوقت تو میخوای با من بیای خواستگاری تا اینو گفت مربی صداش کرد گفت بیا بیرون میخواست تنبیهش کنه ک پسره خندید فرستادش پیش یکی که داشت بقیه رو تنبیه میکرد(مثلا اون خیلی سخت میگیره)بعدش دوباره اومد حرف بزنه بچه ها داشتن میخندیدن 5 نفر کشید بیرون فرستاد اونطرف یکی هم رفت بالا سرشون بش گفت بخوابید رو زمین حالا همینطور برید(غلت بزنید)یکم میرفتن یکم میخندیدن اخرش نشستن رو خاکا و 5تاشون به این میخندیدن هر چی بهشون میگفت برید نمیرفتن.
بقیه رو برد یه جا دیگه آموزش سلاح بهشون بده یکی از مسولا اومد گفت اینا مال مدرسه مشاهیر هستن مربی گفت اره بعد گفت تعریفشونو زیاد شنیدیم از خجالتشون باید در بیایم
شروع کرد اموزش دادن اونجا م کلی مسخره بازی در اوردیم حدود 30 دقیقه گذشته بود دیدم اون 5 نفر هم دارن میان سمت ما همشون هم دارن یه چیزی میخورن دوباره اومدن مسخره بزای در اوردن دوباره حدود 15 دقیقه گذشت دیدم اون پسره که کتفش درد میکرد داره میاد سمت ما و میخنده مربی گفت برگرد همونجا که بودی گفت اقای نمیدونم کی مارو تبعید کرد گفت برگرد تو گروهانت
بدبخت اونی که خیلی سخت میگیره هم از پس این بر نیومد رفت اونجارو هم بهم ریخت و اومد مربی گفت بشین صدات م در نیاد دیگه ها گفت باشه.
کلاس تموم شد لیستارو اوردن تا به ترتیب بخونن بریم فشنگ بگیریم و اماده بشیم تا بریم رو خط اتش تیر اندازی کنیم.
20 نفر اول که ما بودیم رفتیم فشنگ گرفتیم اماده شدم 20نفر بعدی نمیدونم چیکار کردن که دیگه مسول دوره منفجر شد شروع کرد دری وری گفتن داشت داد و بیداد میکرد میگفت برگردین شما کثافتا نسل مارو در اوردین به گروه های بعدی مدرسه ما فشنگ نداد گذاشت برا اخر کار ما هم که اماده بودیم برا تیراندازی نفمید که مال همین مدرس هستیم اعصابش بهم ریخته بود زنگ زد اموزش پرورش گفت یکی بیاد این مدرسه رو جمع کنه من ب اینا نمره نمیدم از صبح که اینا اومدن دهن مارو سرویس کردن ی اوتوبوس برا اینا بیارید برشون گردونید داغونمون کردن
خلاصه ما رفتیم تیر زدیم و اومدیم بیرون بعدش هم بقیه بچه ها رفتن برا تیراندازی همه بعد از تیر اندازی زود ما رو سوار اوتوبوس کردن فرستادن بیرون بقیه مدرسه ها تا ساعت 5 اونجا موندن.کلا تو مدرس اینقدر نخندیده بودیم که اونجا خندیدیم
خیلی حال داد جای همتون خالی...این ماجرارو خلاصه کردم به چند دلیل:
1 – تا همین جا هم خیلی زیاد شد
2 – بعضی چیزارو نمیشد گفت(مثلا بچه ها چه تیکه هایی مینداختن)همیش بد نیست کسی خواست بپرسه خوباشو بهش میگم یکم بشینه بخنده
3- دیگ چیزی یادم نمیاد
از دوستان عذر خواهی میکنم که طولانی نوشتم... فعلا برم...با یه ماجرا دیگه بر میگردم(ایندفه زود میام)
همتون دوست میدارم و به خدا میسپارم
فعلاااااااا بـــــــــــــای
![]()
سلام ببخشید فعلا اصلا حس آپ کردنو ندارم این پستو برای نظراتون گذاشتم
به زودی یه مطلب قشنگ جایگزین این پست میشه
بازم میگم ببخشید...همتونو به خدا میسپارم
بای
![]()
ســــــــــــــــــــــــــــــــلام به همه دوســــــــــــــــــــــــــــــــتان عـــــــــــــــــزیز
فقط اومــــــــــــــــــــــــــــــــــدم بگم عیدتون مبارک و برم امیدوارم سال خوبی داشته باشید...براتون بهترین آرزوهارو دارمــــــــ 
راستی منو فراموش نکنید

بازم میگم عیدتون مباااااااااااااااااااااااااااااارک
![]()
خدایا من شرمندم
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر
بخوان.
بنده:
خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و
بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از
سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير
پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي
کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او
خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با
من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز
خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت
منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده
ي من بيدار شو
نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من
آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

دوباره ســــــــــــــــــــــــــــلام،خوب هستید؟؟؟
این چند روز خیلی خوش گذشته چون معلممون رفته کربلا.همه درسای تخصصی رو با این معلم داریم یعنی 4 روز تو هفته باهاش کلاس داریم...نامردا میخواستن مارو بکشن مدرسه گفتن بیاین امتحان دارید ی زنگ الکی میرفتیم امتحان میدادیم و میومدیم حالا امتحانامون تموم شد مجبورن مارو تعطیل کنن سه شنبه هم رفتیم مدرسه یه ربع نشستیم بعدش اومدیم خونه حالا فردا دوباره با این معلمه داریم دعا کنید نیاد
تازه داره بهمون خوش میگذره
اگه بتونم سری بعد داستانای مدرسمونو میزارم
فعلا من برم سرزمین بادهارو ببینم دیشب نتونستم مجبورم الان تکرارشو ببینم
فعلا بای بای
![]()

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در
بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم
مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید:
آیا وقت
من تمام است؟
خدا گفت:نه شما 43 سال
و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .
در وقت مرخصی خانم
تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء
چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن
موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از اونجايي كه او زمان
بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از
اين موقعيت (زندگي) ببرد.
بعد از آخرين عملش او
از بيمارستان مرخص شد
در وقت
گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو
شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه
فرصت دارم چرا شما مرا
از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : اِاِاِا
شمايييييييد نشناختمتون


ســــــــــــــــــــــــــلام خدمت همه دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه .
دیروز بهمون کارنامه دادن(بماند چند شدم
) فقط اینو بهتون میگم ورزش صفر شدم چون تا حالا یه بار هم زنگ ورزش حاضر نبودم یعنی فقط من نه همه بچه ها صفر شدن معاون اومد سرکلاس دوتا اسم خوند گفت تو کل دوما فقط اینا نمره دارن بقیه همه غایب خوردن چون غیبت غیر مجازه صفر براتون میزاریم.
اگه حوصله داشته باشم یه بار حتما ماجراهای مدرسه رو براتون تعریف میکنم
خب فعلا دیگ من برم...منتظرتون هستمااااااااااااااااااا....زود بیاین
فعلا بای
دوستتون دارم 
![]()
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت . با اينكه آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود، دختر بچه طبق معمولِ هميشه، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت. مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود.
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود، ولي با هر برقي كه در آسمان زده مي شد، او مي ايستاد، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زماني كه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد :" چه كار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"
دخترك پاسخ داد،"من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."
در توفان های زندگی لبخند را فراموش نكنيد چون خداوند دارد مرتب از شما عکس می گیرد.

نظر فراموش نشه...

ســـــــــــــــــــــــــلام ، همتون خوبید؟؟؟منم خوبم...دلم براتون تنگیده بود
چه خبرااااااااا؟
این مدت بخاطر امتحانا نتونستم آپ کنم ولی میومدم و به دوستای خوبم که نظر گذاشتن جواب میدادم(راستی ممنون از همه کسایی که اومدن و بهم سر زدن) حالا دیگه امتحانا تموم شد
امروز بازم با یه داستان دیگه اومدم امیدوارم که خوشتون بیاد.
فعلا من برم دیگه بیشتر از این خستتون نکنم منتظرتون هســـــــــــــتــــــــــــــم
بای
دوستتون دارم
![]()
دوباره سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام.من بازم اومدم
خوب هستید؟منم خوبم،چیکار مکنید؟؟
خوش میگذره؟ ما از سه شنبه تا الان تعطیلیم(بخاطر آلودگی هوا)
فعلا داریم حال میکنیم
سه شنبه دوتا امتحان داریم خیلی سخته من هیچی نخوندم(دو تا کتاب کامل باید اکتحان بدیم)
خب بیخیال امتحان امروز دوباره با یه داستان دیگه در خدمتتون هستم.امیدوارم که خوشتون بیاد.
خب دیگ من برم.همتونو دوست دارم.
موفق و پیروز باشید. بای
بای

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم. غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم. زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می
آیید؟


نظر فراموش نشه
![]()
سلام به همه ی دوستای گلم.امیدوارم که حالتو خوب باشه.
بچه ها یه سوال ازتون داشتم به نظرتون جالبترین و بهترین قسمت موضوعات وبم چیه؟؟؟؟
امروز یه داستان دیگه براتون گذاشتم به اسم ((عصای طلا و مرد فریبکار)) امیدوارم که خوشتون بیاد.
من دیگه برم فعلا ... منتظر همتون هستم
بای
راستی نظر یادتون نره + سوالی که کردم
عصای طلا و مرد فریبکار
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.
اولی گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.
سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و ناآگاهی است.
قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.

![]()
20 ساله بودم که به مسافرت رفتم برای يه زندگي بهتر، اما راهم رو تو بيابون گم کردم و به شهری رسيدم که برای ورود صفي طولاني بود
بعد از 80 سال نوبت من شد !
وقتي داخل شهر شدم ، ديدم که روی تابلوئي نوشته شده:
به شهر مردگان خوش آمديد.


سلااااااااااااااااام بازم اومدم با یه داستان دیگه!!!
خوبیییییییییید؟؟؟؟؟منم خوبم.....چه خبر؟؟؟چیکارا میکنید؟؟؟
امیدوارم که از این داستان خوشتون بیاد فقط نظر یادتون نره هاااااااا
راستی یه چتروم تو وبم گذاشتم ببینید چطور شده و نظرتونو در موردش بگید.
منتظرتون هستم...زود بیاین...همتونو دوست دارم...تا آپ بعدی بای
![]()
سلام،خوبید دوستان گلم؟؟؟
....
چیکارا میکنید؟؟خوش میگذره؟؟
...
امروز یه داستان کوتاه اما قشنگ براتون گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد.راستی یه چیزی بگم بیشتر از چه داستانایی خوشتون میاد؟؟؟حتما بگید تا براتون بیشتر از اون داستانا بزارم.
موفق و پیروز باشید

روز قسمت
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

بقیه داستان را میتوانید از ادامه مطلب مشاهده کنید.
![]()
دوباره سلام.ببخشید که دیر آپ میکنم.این روزا سر شلوغه درسام زیاده برای همین دیر به دیر آپ میکنم به بزرگی خودتون ببخشید دیگه.
امروز یه داستان عاشقانه براتون گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید...

راستی نظر یادتون نره.
![]()
دوباره من اومدم.سلااااااااااااام.خوبییییییییییییییید؟؟؟؟
چه خبرا؟؟چیکار میکنید؟؟
دوباره مدرسه ها باز شد...دیروز ساعت 10 رفتم مدرسه مدیر گفت 3 نفر سر کلاس هستن منم بهش گفتم میرم شنبه میام
یه معذرت خواهی از همتون بکنم به خاطر اینکه دیر آپ کردم ببخشید.

داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
![]()
سلام.خوبییید؟؟؟منم خوبم.چه خبرا؟؟چیکارا میکنید؟؟همتون بی حال شدید میدونم به خاطر ماه رمضونه تو این ماه همه خوابید تا موقع افطار ولی نامردی نکنید بیاید یه سری بزنید ثواب داره تو این ماه کسی رو خوشحال کنید.
بیاین نظر بزارید تا خوشحال بشم.بازم میگممم نظر یادت نررره.

![]()



